تبليغاتX
دست نوشته ها
ردپای چشمانت ...
نازنین! شبی از این شب ها باد مرا نیز چون یادم خواهد برد... می بردم به ناکجا آبادی که آنجا همه چیز خواستن خیالی نیست ...می بردم آنجا که همنشینم نه خاطرات چون خوره افتاده بر جان، که حسی است چون تو ... تویی که همیشه فقط خیالی و من در پی ات از ناچار ...  من دیگر خسته شدم از این همه حسرت، از این همه خیال، از این همه نیاز... فلانی! ... بهار بی من نیز همیشه بوده و همیشه خواهد بود ... تنها حجم غمش لاغرتر و نغمه هایش خوشتر خواهد شد برای تو ، برای من ، برای همه .... می خواندم باد !... چون همیشه! ... اما این بار من نیز می خوانمش و این تنها فرق دردناک ماجراست ...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 1:0  توسط گم شده  | 

ای شاعرانه هایم به دادم برسید .... ای دست نوشته ها بنوسید بر دلم تا بخواند و بداند و بداند ... ای من ! دیگر چه داری که هنوز شوری انگیزاند و هوسی را بیدار کند ؟ ای بهار ! بر من ببار ! من انتهای جاده مسیر را گم کرده ام و می خوانم تو را ... به فریادم برس ... پیش از آنکه از یادش روم به یادم بیار که کجای دلم او بود ؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 5:7  توسط گم شده  | 

دیگر برایت هیچ نخواهم نوشت ... دیگر هیچ نخواهم گفت ... با تو جز به هیچ به هیچ نرسیدم ... ای هیچ مرا نیز بار دیگر بسپار به هیچ که جز هیچ همراهی ندارم ... نداشتم ...

من به تکرار رسیده ام ... من تنهایی را در آغوش گرفته ام و می پندارم که او نیز جز من ماوایی ندارد .

آری ... دیگر برایت نخواهم نوشت ... نه ... نخواهم نوشت ....

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 3:50  توسط گم شده  | 

چه زود با تو بودن به خزانی بس ناگزیر رسید ... نازنین ! من از تمام تمامی ام فقط تو را داشتم ... ببخش که تمامی ام تمامی ات نبود ... نیست ...

آری ! رویای با تو بودن نه رویایی دست نیافتنی که تصور کردنی هم نبود ... جرم کمی نیست عاشقی ... ببخشیدم که نیست قواعد ذهنی ام از جنس دنیایتان ... که نیستم از تبارتان ... که نیستم ... که هیچم .....

ای کاش احساسم فاحشه هرجایی بود که نه با تو دیوانه می شد و نه بی تو می مرد و افسانه ... ای کاش من می مردم در تو نه برای تو ...

تنها ترین تنهایان .. ای من ... ای من ...

 وای.... وای.... وای....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 1:51  توسط گم شده  | 

این تنهایی چیزی نیست که با چیزی پر شود ... برمن خرده مگیرید که اینگونه ام ... که نبودم  آنگونه که شمایید ..

اینک من ، در حجم سیالی از پلیدی ، می خوانمت و تو دور دستها محوتر و محوتر اما خواستنی تر از همیشه ای ....

ای خزان تا ابد دلگیر ! بریزانم و بخشکان یکی یکی سیاهی هایم را که این برگ ها یادگاری از روزهای رفته بر من دارند و من گریزانم از آنها ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 4:31  توسط گم شده  | 

دیگر نوشتن هم مرا کم آمده ... نه نازنین ! دنیا تاب نداشت که من از صبح باران زده اش سرمست شوم و پرواز کنم و پرواز کنم تا برسم به تو ! که اگر نه تمام من، تمام دنیایم که بودی ... !

می خواستم ... آری فقط می خواستم تا باور کنم که بهار هر چند سهم من نیست اما لا اقل باران زنده ام می سازد به مهربانی ... که نبود ... که نساخت

اینک دیگر نشانی از من در من نیست ! ای تمامی مهربانی ... من لبریز حس و حالی دگرگونه نه از جنس تو و نه از جنس زمانه ... وارهانم از دلبستگی ... وا رهانم از زندگی ... این خاک نفرینی لحظه لحظه با بی رحمی یادآورم می کند که نیستم از اینجا ... که نیستم از هیچ جا...

عاقبت قصه کجاست؟ ... من تو را می خوانم پدر ... تو را می خواهم پدر ... چرا دیگر به خوابم نمیایی ؟ چرا دیگر صدایم نمی کنی ؟چرا دیگر حست نمی کنم؟ چرا این ابتذال تو را هم از من گرفت؟ ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 5:3  توسط گم شده  | 

سلام اي تنهايي

اي هماره همراه بي توقع ، اي تمام سهم من از زندگي! اي ميراث پدر در من ، اي من !

در آغوشم گير دوباره كه من از خود و از او و از همه بيزار بيزارم ...

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 10:9  توسط گم شده  | 

تمام لحظه هاي اين روزهايم، از جنس مسموم آسمان تا هميشه سياه اين سرزمين نفريني شده است . ميان مردماني كه اگر نباشي از جنسشان ،چون گرگاني هماره گرسنه مي درند و مي فروشند و مي خرندت. نه نازنين ! من تعلقي به اينجا ندارم و هيچ جا نيز وطن من نيست . من محكوم به تنهايي ام و اينك نيز چون هميشه تنهاي تنهايم، اما اين بار ديگر نه رمقي مانده و نه حسي ....
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 13:45  توسط گم شده  | 

 و تو نبودی آنگاه که من آمده بودم که برایت بمیرم ! اکنون می خوانیم و نمی بینیم و من می گریم ! چون همیشه تنها ی تنها ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 1:12  توسط گم شده  | 

ای مهربان من لایق تو نیستم ... من دروغی هستم به پهنای ۳۰ سال درد بی امان؛ که تو را نیز با خود در بخشی از آنچه دیگرانی -که گرگان را به شرافت رو سفید کردند -، به آن زندگانی گویند ؛ همراه کردم ؛که این نیز از خودخواهیم بود که خودخواهی خود بزرگترین دروغ نگفتست .... من لایق نیستم که چشمانت منتظرم ، دلت به هوایم و تنت مشتاقم باشد ... من نهایت حقارتم ؛ من هیچ نیستم جز آنچه تو آنم ساختی که کاش بودم آنچه می خواستی و می پنداشتی ....

ای مردمان ! ای جندگانی که به قرن می خرید و به لحظه می فروشیدم ! ای تمام خواهان سیاه ! ای ریا کاران پر فریب ! ای هیچ نفهمان روان پریش ! ای خودخواهان پست ! آری .... اعتراف می کنم که پذیرفتم من هم از شمایم ! سیاه سیاه سیاه .....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 0:10  توسط گم شده  |